|
نفس مامان وبابا LOVELY | ||
|
سلام دخمل قشنگم کیمیا جون 5 شنبه 7 ام اردیبهشت ماه 10 ماهگیت به سلامتی پایان رسید و وارد 11 ماهگی شدی ان شاله جشن تولد 111 سالگیت مادر 5 ام اردیبهشت با هم دیگه رفتیم تهران خونه آقاجون اینا و بهشون هم نگفته بودیم فقط مچبور شدم به اقا جون بگم بیاد دنبالمون ولی وقتی شما را بردم داخل خونه و مامان جون یکهو دیدمون خیلی خیلی تعجب کرد و خوشحال شد و کلی سورپرایز شد بعد از مامان جون هم دایی محمد و خاله فرشته را غافلگیر کردیم خلاصه کلی کیف کردیم اونجا و تا جمعه اونجا بودیم و با هم جمعه برگشتیم تو اتوبوس هم که دانشجوها را سوژه کرده بودی و همه را سرکار گذاشته بودی مامانی 5شنبه بردمت دکتر برای چکاب که خدارا شکر همه چی خوب بود بغیر از پوسته های که سرت زده بود و دکتر برات یه لوسیون نوشته بود قد : 72 وزن : 9/300 دور سر: 45/7 قربون اون 2 تا مروارید خوشگلت بشم مامانی
موضوعات مرتبط: مراحل رشد کیمیا جون در ماهها وسالهای مختلف [ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 7:26 ] [ ]
دخملکم نازگلکم مامانی فدات کیمیا جونم از پریروز یعنی 90/2/2 مصادف با 9 ماه و 26 روزگیش بدون کمک تکیه گاه تونست برای چند ثانیه روی پاهای خوشگلش بایسته اولش مامان اصلا باور نمیکردم و ماشاله ماشاله میکردم و توهم ذوق میکردی و سعی میکردی بیشتر بایستی قربونت برم مامان که دخمل خیلی شیطونی شدی ماشاله و همش از کارتونهای که وسایل توشند میگیری و بلند میشه آخرش فکر کنم این کارتنها باعث راه رفتن دخمل گلم بشه. چیزهای که خیلی دوست داری باهاشون بازی کنی گوشی موبایل من و بابایی کنترل از هر نوعش (تلویزیون،ماهواره ، سی دی) سیم برق هر جا باشه از سیم شارژر گرفته تا سیم برق وسایل برقی صحنه ای که عاشقشم وقتی که از سر کار برمیگردم و و دخملم از ذوقش نمیدونه چیکار کنه اولش میپره بغل پرستارش بعد من بعد پرستارش و دوباره من خلاصه معلومه که خیلی ذوق کردی و ما میمیریم از خنده از دست این کارهات دخمل قشنگم و دیگری اینکه تا بهت میگم کیمیا نانای نانای روی زانوهات میشینی و بالا و پایین میپری و دستهات را تکون میدی که این حرکت را هم از عروسی دختر دایی مامان یعنی 25 فروردین یاد گرفتی و شده بودی سوژه تالار و همه دوست داشتن که بغلت کنند . عشق این را داری که پاهات را با پاهای مامانی دراز کنی کنار هم و برات اتل متل توتوله را بخونم از دیدن آیناز کلی ذوق میکنی و خونه عمه اینا یه پله متحرک هست که عاشق اونی تا میریم خونشون میری سراغش قرار شده روز تولدت کادو بدن به شما هههههههههه خیلی دوست داری با مامانی بازی کنی و مامان دنبالت با حالت چهاردست و پا بیاد و یکم میری و دوباره میشینی و نگاه میکنی که آیا دنبالت هستم هنوز یا نه و جیغ میکشی و دوباره پا به فرار میزاری از دست شما جرات نمیکنیم چیزی بخوریم باید برای شما هم یه بشقاب بیارم و یکم از غذای خودمون(برنجش) برای شما میرزم و با دستهای کوچولوت برمیداری و میخوری البته دو برابر اون غذا دوربرت پخش کردی موضوعات مرتبط: رویدادهای مهم در زندگی کیمیا [ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 10:15 ] [ ]
دختر گلم 7 ام فروردین
وارد 10 ماهگی شدی و کلی شیطون شدی همه اش وهمه جا مامانی دنبالته تا چیزی
را بهم نریزی و صدمه ای به خودت وارد نکنی خونه هرکس هم که میریم ماشاله
همش در حال ورجه و ورجه کردن هستی و دوست داری از همه چیز سر دربیاری خلاصه
که مامان ربونت بره همه چیز را تو خونه جمع کردیم از دست شما تا صدمه ای
به خودت نزنی .مامان قربون دخمل باهوشش بشه که خیلی باهوشی مامان نمیدونم
شاید چون تو سال خرگوش بدنیا اومدی اینقد باهوشی مامانی. ماشاله و هزار
ماشاله به این دخمل ناز و خوشمل مامانی
موضوعات مرتبط: مراحل رشد کیمیا جون در ماهها وسالهای مختلف [ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 8:5 ] [ ]
دخمل نازم 27 ام فروردین مامان جون با خواهراش 3
نفری رفتند اهواز خونه خاله فریبا تا هم سفره نذری خاله فریبا را باز کنند هم یه
تفریحی کرده باشند بابایی امسال اولین نفری بود که وارد خونه حاله فریباینا شد چون
میگفت بزارید من بیام پام خوبه که بله خوب هم بود پولی را که خاله فریبا 3 سال
دنبالش بود بالاخره تو فروردین گرفت و کلی هم مهمون داره خونشون میره. ای خدا دست
دخملم پای باباش حسابی خوشبحال مامانی شده دیگه !!!!!!!!
موضوعات مرتبط: مطالب مربوط به مامانی [ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 8:4 ] [ ]
عید نوروز 91(سال نهنگ) سلام دخمل گلم کیمیا جونم همه چیزم خیلی وقته نتونستم بیام و وبلاگت را آپ کنم مامان جون اولین عید نوروزت مبارک صد سال به این سالها نمیدونم چه زمانی میتونی این مطالب را بخونی ولی هر وقت خوندی بدون که خیلی خیلی برام عزیزی و دوست داشتنی ترین موجود زمین برای من و بابایی می باشی و از اعماق وجودمون دوستت داریم و از وقتی که بدنیا اومدی زندگیمون رنگ وبوی دیگه ای به خودش گرفته. مامان جون بزار از ایام اولین عیدت و خاطراتش برات بگم پنج شنبه 25 اسفند 90 بود که 3 نفری همراه بابا رفتیم تهران تا فرداش با خاله فرشته بریم اهواز که با هم 4 نفری رفتیم اهواز خونه خاله فریباینا که چقدر خوشحال شدند و خیلی گرم ازمون پذیرایی کردن 29 اسفند قبل از عید هم همه باهم چغازنبیل و آبشارهای شوشتر و دانیال نبی رفتیم و خیلی خیلی خوش گذشت بعد از اون هم به گشت و گداز توی پارک های اهواز میگذشت و2 روز قبل از اومدن ما دایی محمد هم اومد پیشمون قربونش برم داداشم دلش نیومده بود مامان و بابا جون را توی عید تنها بزاره و گذاشته بود بعد از روز دوم عید اومد پیشمون. یک روز هم همه با هم رفتیم آبادان و از هوای خوب و کنار اروندرود و بازارهای مرکزیش دیدن کردیم و کم وبیش خرید کردیم و از کنار اروندرود عراق را هم دیدیم و بعد از برگشتن به اصرار خاله فرشته رفتیم شهربازی و اتفاق نه چندان جالبی که برای شما رخ داد و خاله فرشته همه امون را پیتزا مهمون کرد. ای خاله فرشته بد !!!!!!!!!!!!! دخترم راستی یادم رفت عموی مامان و بابا روز 28 اسفند از مکه برگشتند که آقاجون و مامان جون به خاطر اونها نتونستند با ما اهواز بیاین حاج بابا و عزیز هم اومده بودند تهران برای استقبال از اونها و ایام عید را تا 6 ام تهران بودند چون ولیمه عموینا هم 5 ام بود ما هم 6 ام برگشتیم تهران و بابایی با حاج باباینا برگشت زنجان( به خاطر کاری که با خاله فرشته شروع کردیم مجبور شدیم ماشین را بفروشیم ولی بابایی قول داده که هرچه سریعتر برامون بخره) و ما موندیم تهران و کلی ایام عید کیف کردیم و با آقاجون اینا به دید وبازدید عید رفتیم و کلی عیدی جمع کردی که مامان بدت با یه مقدار از پول عیدی های شما برای خودش یه قوری پایه دار که با شمع گرم میشه خرید و به همه گفت که این را کیمیا جون برام عیدی خریده مرسی دخمل گلم خیلی ممنون از لطفت چرا خودت را به زحمت انداختی اصلا راضی نبودم مامان ههههههههههه. دخترم بابایی 11 فروردین اومد پیشمون و یکسری از جاها هم با بابایی به عید دیدنی رفتیم و بازهم کلی خوش گذشت و 13 بدر هم همگی با عموهای مامان و بابا و بچه هاشون و خاله گلی مامان رفتیم پارک جنگلی چیتگر و اونجا هم شما داخل چادر کلی خوابیدی و برای اولین بار ناهار با ما جوجه خوردی و یه استخوان گرفته بودی دستت و تا ازت میگرفتیم گریه میکردی و شده بودی سوژه همه خلاصه خیلی خوش گذشت شبش با بابایی برگشتیم زنجان چون ماها باید میرفتیم سرکار و دوباره همه چیز به روال عادی برگشت و خاله معصی اومد پیشت. موضوعات مرتبط: مناسبتها [ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 8:3 ] [ ]
دخمل گلم کیمیا جونم همه چیز و همه کس من بالاخره
بعد از 3 ماه جستجو بالاخره خونه خریدیم البته هنوز اسباب کشی نکردیم آخر اردیبهشت
میریم خونه جدید ولی خوب بابایی میگه پاقدم دخملمم که سال جدیدی میریم خونه جدید
راستی مامانی از دست شما سفته گرفت که اولین ماه نشون دادی که چقدر دستت خوبه چون
بابایی خونه را به اسم من کرد البته من وبابایی وشما نداره همه چیز ما متعلق به تو
دختر گلمه و بازم میگم که کیمیا جونم مبارکت باشه مامان بابایی زمینش را هم نفروخت
و موند که اگر شد ان شاله اونجا را هم بسازیم .
خونه جدیدمون سعدی شمالیه و برای شما هم یه اتاق خوشگل داره . موضوعات مرتبط: مطالب مربوط به مامانی [ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 8:3 ] [ ]
کیمیا جونم امروز آخرین روز کاریه مامان وبابا تو سال 90 اه امروز میریم تهران خونه آقاجون تا فردا از اونجا بریم اهواز خونه خاله فریبا مامان جون خیلی خوشحالم که از امروز حول وحوش 20 روز کنارتم وهمه جا با همیم مامان جون سال 91 را پیشاپیش تبریک میگم وامیدورارم که سال خوبی در پیش رو داشته باشیم و سال پر از سلامتی و تندرستی و پر برکتی برامون باشه سال جدید سال نهنگه مامانی که همون سالی که بابایی توش بدنیا اومده امیدورارم خصوصیت این سال که پاک و مخالف پستی و دوروئی . بسیار قوی و پشت کاردار می باشد شامل حال ما هم بشه مامان بهتریتها را برات آرزو میکنم و خیلی خوشحالم که اولین عیدنوروز را در پیش رو داری مامانی آرزوها وهدفهای که با بابایی میخوایم تو سال جدید میخوایم بهش برسیم را توی یک کاغذ نوشتیم واز خداوند میخوام کمکمون کنه که به همه اهدافمون برسیم و دخمل گلم هم برامون دعا کنه موضوعات مرتبط: مطالب مربوط به مامانی [ پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 ] [ 11:1 ] [ ]
کیمیا جونم امروز سه شنبه 23 اسفند دقیقا توی 8 ماه و 16 روزگیش دومین دندونش هم دراومد بازم مناسبت
دومین دندون مصادف با شب چهارشنبه شوری قربونت برم مامان دیشب یکم درد داشتی و بی تابی میکردی نگو دندونت داشته در میومده ببخش بازم اگر از دستت ناراحت شدم مامان جون مبارکت باشه این دومی رو هم پرستارش فهمید و بهم خبر داد ساعت 10:30 صبح موضوعات مرتبط: رویدادهای مهم در زندگی کیمیا [ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 10:45 ] [ ]
مامانی قربونت از دیروز یعنی 22 اسفند دقیقا مصادف با 8 ماه و 15 روزگیت شروع کردی به دست زدن وتا میگم کیمیا دس دسی شروع میکنی به دست زدن و ذوق میکنی مامانی فدات دخمل گلم موضوعات مرتبط: رویدادهای مهم در زندگی کیمیا [ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 8:50 ] [ ]
[ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 12:41 ] [ ]
کیمیا جونم امروز 15 اسفند در 8ماه و 8 روزگیش اولین مروراریدش را درآورد ساعت 12:30 ظهر پرستارش خبر داد قربونت برم مامانی که بزرگتر شدی فدات بشم .هنوز نتونستم مرورادید قشنگت را ببینم مبارکت باشه قشنگم انشاله مرواریدهات یکی یکی بدون هیچ سختی در بیاد. دخمل گلم کلا کارهاش با روابط ریاضیه به طورمثال 2 تا خاله 2 تا دایی 2 تا عمه 2 تا عمو 2 تا پدربزرگ و2 تا مادربزرگ داره از دو طرف نوه سومه تاریخ تولدش 7 تیر اسم میدونی توی تهران 4 ام اسفند 4 دست و پا میره دندونش هم که 8 ماه و 8 روزگی موضوعات مرتبط: رویدادهای مهم در زندگی کیمیا [ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 12:33 ] [ ]
دخمل گلم پایان 8 ماهگیت و ورود به 9 ماهگیت را تبریک میگم یک ماه دیگه هم گذشت از 5 شنبه 4ام اسفند ماه شروع کردی و چهاردست وپا میری مامان قربونت بره از دیروز هم فدات بشم مامان مامان همش میکنی وبابایی با حرص نگاهت میکنه ههههههههههههههه که همش بابات میگفت نخیر داره از خودش همینجوری صدا درمیاری مرسی دخمل گلم حالا دیگه یواش یواش بابایی را هم بگو دیگه دلش نشکنه 5ام اسفند دخمل عمه سمیه هم بدنیا اومد قربونت برم حالا 2 تا دخترعمه داری یکی بزرگتر از خودت ویکی کوچکتر از خودت موضوعات مرتبط: مراحل رشد کیمیا جون در ماهها وسالهای مختلف [ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ] [ 12:44 ] [ ]
دختر گلم خوبی کیمیا جونم مامان قربونت بره میخوام یکم از خاطرات این چند روز برات بنویسم مامانی از 10 دی ماه که مامان رفت سرکار شما یه هفته ای رفتید خونه حاج باباتینا تا ما بتونیم براتون یه پرستار خوب پیدا کنیم که یک هفته بعدش اومد منتهی بعد از یه مدت به دلیل یکسری مسائل ردش کردیم رفت و پرستار جدیدی را که پیدا کرده بودیم و ظاهرا مطمئن بود اومد پیش شما که خدا شکر تا به امروز که چند هفته ای میشه اومده خیلی ازش راضی هستیم خیلی آدم خوبیه و شده خاله شما حالا شما 3 تا خاله داری گلم مامان تقریبا از اوایل ورودت به 8 ماهگی و پایان 7 ماهگی شروع به نشستن کردی و الان دیگه مدتها میشنی و خودت با اسباب بازیهات بازی میکنی قربونت برم مامان که وقتی میشینی یکزره میشی مثل توپ و قربون اون کندت که با لباس سبزه که تنت میکنم میزنه بیرون وفقط قربون صدقه ات میرم راستی از ارتفاع وبلندی هم خیلی خوشت میاد تا بابا تو را مینشونه پشت گردنش یا میزاره بالای کمدت کلی ذوق میکنی و جیغ خوشحالی میکشی و من وبابا ریسه میریم از خنده بابایی هم که تو را به حالت خوابیده بغلت میکنه و تو دستش تکون میده تو هم خودت را جمع میکنی ومیخوای شست پات را بخوری ومثل یه توپ میشی قربونت برم تا میریم خونه عزیزجون همه میگند توروخدا بازم کیمیا را اونجوری کنید عمو جواد هم که فقط تا بغلت میکنه به حالت لرزش تو را بالا و پایین میکنه وتو هم میخندی دایی محمد هم که جگر گفتنش سوژه شده برای همه امون و محکم به تخته زدنش که کم میمونه در از جاش در بیاد شبها هم که موقع خواب همش برای خودت میچرخی و از جات جابجا میشی دیگه باید یواش یواش بزارم تو تختت که زیاد قدرت مانور نداشته باشی چون فقط باید تا صبح بلند شدم و روت پتو بکشم مامان عاشق بازی کردنت با آینازم که همش لجبازی میکنی وهرچی را که اون برمیداره را با جیغ ازش میگیری و میزاری دهنت ودوباره سراغ چیزی میری که اون برداشته اونم میگه اهههههههه فدات بشم دخترم که از دیروز چهار دست و پا دنده عقب میری مامان قربونت بره عزیزم اینی که میری برعکس به جلو باید بیایی مامان جون البته وقتی چیزی را بخوای برداری اینقد خودت را این ور و اون ور میکنی که خودت را به هدف مورد نظر میرسونی عاشق کتاب و دفتر ومجله ای که سریع بزاری توی دهنت البته اول حسابی مچاله اش میکنی بعد یکراست تو دهنت میزاری قربونت برم مامان که همه را به یه نحوی خوشحال میکنی و من و بابایی را بیشتر از همه که از دیدنت همیشه خدا را شکر میکنیم بازم میگم: خدایا واقعا شکرت به خاطر نعمت به این خوبی که به ما دادی خودت محافظش باش و تو همه سختیها پشت وپناهش موضوعات مرتبط: مراحل رشد کیمیا جون در ماهها وسالهای مختلف [ دوشنبه یکم اسفند 1390 ] [ 8:20 ] [ ]
سلام عشقم، امیدم، زندگیم کیمیا جونم امروز 23 بهمن ماهه دیشب از تهران برگشتیم 21 ام عروسی دایی جون بود که خیلی خیلی خوش گذشت بمیرم مامان برات که اصلا نتونستم درست وحسابی بهت برسم وهمش بغل عزیز جون بودی ببخشید مامانی که مجبور شدم که همراه خودم آرایشگاه ببرمت آخه هیچکس نبود که پیشش بزارمت بابایی هم که همراه فیلمبردار از صبح رفته بود مامان جون ان شاله عروسی خودت را ببینم الان زیاد فرصت ندارم بعدا میام مفصل برات همه چیز را می نویسم موضوعات مرتبط: مطالب مربوط به مامانی [ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 ] [ 10:58 ] [ ]
کیمیا جونم مامان اتمام 7 ماهگیت و واردشدنت به 8 امین ماه زندگیت را تبریک میگم دیروز 7 ام بهمن 1390 برای اولین بار یک چند سانتی چهار دست وپا اومدی جلو مامان وبابا همزمان دیدن وسریع بهم نگاه کردیم وبه اون یکی گفتیم دیدی الهی که فدات بشم مامان از امروز هم پرستارت را عوض کردیم مامان بخش مارا که اینقد اذیتت میکنیم ولی همه این کارها را مامان وبابا برای راحتی شما انجام میدیم امروز تولد خاله فریبا هم هست که دیروز بهش پیشاپیش تبریک گفتیم این عکسها هم برای آخرین دقایق 7 ماهگیته عزیزم ان شاله عکسهای 70 سالگیت مامان
موضوعات مرتبط: مراحل رشد کیمیا جون در ماهها وسالهای مختلف [ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 8:49 ] [ ]
6 ماهگی کیمیا جون
5.5 ماهگی کیمیا جون اولین تاب سواریش توسط مژده جون پارک تهران به همراه مامان جون ![]()
5 ماهگی کیمیا جون به همراه آیناز جون (دخترعمه اش) مراسم حلیم حاجی باباش
4.5 ماهگی کیمیا جون ![]() اولین آرایشگاه کیمیا جون (جردن) 4 ماه و1 هفتگیش
3.5 ماهگی کیمیا جون به همراه پسرخاله های گلش امیر وآریا جون
3 ماهگی کیمیا جون
2.5 ماهگی کیمیا جون(باغ حاج باباش)
1 روزگی کیمیا جون
موضوعات مرتبط: عکسها [ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 8:44 ] [ ]
کیمیا جونم از دیروز رسما بدون کمک تکیه گاه سوار رورورکت میشی و رو
کمترین ارتفاعش تنظیم میکنم وپات به زمین میرسه و برای خودت جیغ میکشی و
خودت را جلو میکشی قربونت برم که کلی هم ذوق میکنی تا یه مدت که دیگه
اعصابت خرد میشه و جیغ میکشی یعنی من را بیارید بیرون
موضوعات مرتبط: رویدادهای مهم در زندگی کیمیا [ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 ] [ 11:53 ] [ ]
کیمیا جونم یکسال از روزی که وبلاگت را درست کردم میگذره قربونت برم چه روزهای را باهم تا به امروز گذروندیم یه مدتش را تو دل مامانی بودی و یه مدتش را هم بیرون از دل مامانی وکنار مامان وبابا عزیز دلم خیلی خیلی دوستت داریم موضوعات مرتبط: مطالب مربوط به مامانی [ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 ] [ 11:52 ] [ ]
کیمیا جونم 7 دیماه صبح با مامان جون رفتیم مرکز بهداشت ویلاشهر و واکسن 6 ماهیگت را زدیم بمیرم برات مامان کلی داشتی برای خودت میخوندی وخوش بودی وکیف میکردی که لباسهات را در آوردم که یکدفعه دکتر آمپول بهت زد وجیغت رفت هوا بمیرم مامان درد وبلات همش بیاد به جون خودم یکم آرومت کردم که دوباره دکی به اون یکی پات آمپول زد ودوباره جیغت رفت هوا . کلی هم خانم دکتر باهام دعوا کرد چون 1 کیلو کم کرده بودی اونم به خاطر 1 ماه کارکردنم تو تهران بود چون ساعت کاریم زیاد بود تقریبا 12 ساعت بعضی مواقع میشد. بعدظهرشم دوباره جای واکسنهات درد میگرفت وگریه میکردی که همش بغلم بودی وآرومت میکردم شبش هم که اصلا نخوابیدی وهمش تب داشتی ودرد وتا صبح بیدار بودم مامان یه شب که چیزی نیست حاضرم جونم را برات بدم عزیزم . مامان جون قربونت برم میخواستم پاشویت کنم که با وجود تب همش با پاهات آب بازی میکردی و کلی ذوق کرده بودی ونصف شب شالاپ وشلوپ راه انداخته بودی فرداش هم 8 دی با مامان جون وبا هم رفتیم آتلیه وعکس 6 ماهگی ازت گرفتیم خودمون را کشتیم تا یکم بخندی که اونم اصلا انگار نه انگار ولی عکسهای خوبی شده قرار بود این هفته تحویل بده که مامانینا زحمت گرفتنش را میکشند تازشم خانمه گفت اگر اجازه بدید عکس کیمیا خانم را تو آتلیه امون نصب کنیم . قربونت برم دخترم ازشنبه 10 دی ماه هم مامانی میره سرکار و شما هم میرید خونه عزیز جون تا بتونیم یه پرستار مطمئن برات پیدا کنیم موضوعات مرتبط: مراحل رشد کیمیا جون در ماهها وسالهای مختلف [ چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ] [ 11:47 ] [ ]
کیمیا جونم پایان شش ماهگیت و ورود به هفت ماهگیت را تبریک میکم عریزم وزن:8.350 قد:67.5 دور سر:43.5 موضوعات مرتبط: مراحل رشد کیمیا جون در ماهها وسالهای مختلف [ چهارشنبه هفتم دی 1390 ] [ 17:45 ] [ ]
فربونت برم کیمیا جونم درد وبلات به جونم مامان به اندازه تموم دنیا من وبابات دوستت داریم اصلا با تو زندگیمون واقعا ۱۸۰ درجه فرق کرده وبهتر شده همه اش هم ار برکت وجود تو عزیز دلم روز به روز بانمک تر میشی مامان و دل من وبابات را میبری آخرش یا من یا بابات میخوریمت تمومت میکنم جگرم زندگیم امیدم همه کسمون
فردا ۶ ماهت تموم میشه ومیریم که واکسن شش ماهیگت را هم به سلامتی بزنی تا دیگه ۱ سالگیت از ۲ روز قبل یعنی ۴ ام دی ماه دیگه راحت خودت برمیگردی وبه حالت چهار دست وپا میخوای بری وهمش پاهات را میکوبی زمین قربونت برم بعضی قتها دستت زیرت گیر میکنه وبلند جیغ میکشی و کمک میخوای عزیزکم ما هم که جرات نداریم پیش تو غذا بخوریم چنان زل میزنی به قاشق وبا چشمهات تعقیبش میکنی که دل آدم را آب میکنی ومجبورمون میکنی که بهت از غذامون بدیم دخمل شکمو میوه را که دیگه نگو پرتقال را با چنان ملچ ومولوچی مک میزنی که دل آدم را آب میکنی فدات بشم الهی دخمل گلم من چطور تو نازنینم را بزارم مهد کودک موضوعات مرتبط: مطالب مربوط به مامانی [ سه شنبه ششم دی 1390 ] [ 22:8 ] [ ]
عزیر دلم واکسنهات را هم در تاریخ ۷/۶/۹۰ واکسن ۲ ماهیگیت را توی مرکز بهداشت شماره ۹ زنجان کنار خونه حاج باباینا زدم که بعدظهرش هم جفت پاهات شدید درد میکرد ولی خدا را شکر همون یک ساعت بود ودیگه تب مب نکردی واکسن ۴ ماهیگیت را هم تهران مرکز بهداشت ویلاشهر زدم منتهی تو ناریخ ۹/۸/۹۰ (یه کوچولو سرما خورده بودی)که اون هم به پای سمت چپت زدند که بعدظهرش یه کوچولو درد گرفت موضوعات مرتبط: مراحل رشد کیمیا جون در ماهها وسالهای مختلف [ پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ] [ 21:34 ] [ ]
کیمیاجونم بزار برات وزن وقدت را تو ماههای گذشته بنویسم
07-02-91( 10 ماه ) وزن: 9/300 قد:72 دور سر:45/7 90-12-02( 6 روز مونده به پایان 8 ماهگی ) وزن: 9/200 قد:66 دور سر: ؟ 90-10-08( 6 ماه و 2 روزگی ) وزن: 8/350 قد:67/5 دور سر:43/5 ۱۲-۹-۹۰( ۵ ماه و ۵ روزگیش) وزن: 8/500 قد:64/5 دور سر:43 ۲-۸-۹۰( ۳ماه و۲۵ روزگیش) وزن: 7/350 قد:62/5 دور سر: 41/8 تاریخ : ۲۴/۵/۹۰(۱ ماه و۱۷ روزگیش) وزن: 5/200 قد: 55 دور سر: 39 تاریخ : ۴/۵/۹۰( ۲۷ روزگیش) وزن: 4/200 تاریخ: ۲۷/۴/۹۰( ۲۰ روزگیش) وزن: 3/60 تاریخ: ۷/۴/۹۰(موقع تولد) وزن: 3/050 قد: 48 دورسر: 34 موضوعات مرتبط: مراحل رشد کیمیا جون در ماهها وسالهای مختلف [ پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ] [ 21:19 ] [ ]
سلام کیمیا جونم
باعرض معذرت دختر گلم خیلی وقت بود که دلم میخواست بیام وبلاگت را آپ کنم منتهی اصلا فرصت نمیکردم دخترم تو این مدت خیلی اتفاقها افتاده که نمیدونم از کجا شروع کنم دخترم ۲۱ مرداد ماه بود که اولین مسافرت ۳نفره امون را با بابایی رفتیم اونهم به زنجان خونمون تا عمه هات ببیننت تو این مدت خیلی زنجان تهران وبالعکس رفتیم خودت میدونی به خاطر چی میرفتیم به خاطر دکتر مامانی که مجبور بودیم هر ۴۰ روز یکبار بیایم وبریم . بمیرم برات که بعد از هر اومدن ورفتنی شبش را به سختی میگذروندی نمیدونم باد تو گوشت میرفت تو ماشین یا اب به اب میشدی خلاصه که خیلی اذیت میشدی واقعا ازت معذرت میخوام دختر گلم ولی خوب خودت هم بعدا که بزرگ بشی بهم حق میدی اگر بفهمی که به خاطر چی میومدیم ومیرفتیم گلم امروز پنج شنبه ۱۷ آذر ماهه وشما دقیقا ۵ ماهه ۱۰روزته دیروز روز دانشجو بود وبه دایی جون تبریک گفتیم وبا خراله فرشته براش کادو گرفتیم دوشنبه وسه شنبه هم تاسوعا وعاشورا بود که قربونت برم تو هم لباس مخصوصی را که مامان جون زحمتش را کشیده بود از قم برات گرفته بود را پوشیدی بودی که عکسش را برات بعدا میزارم بابایی و عمو جواد هم اومده بودند وپیشمون بودند که باز هم بابایی سوپرایزمون کرد چون قرار نبود بیاد خاله فریبا هم که فردا با دادش آریا و عمو جون دارن میان تهران راستی دخترم یادم رفت بگم که ما از ۴ آذرماه اومدیم تهران خونه آقاجون ومامانی مشغول کار شده تا بعدا که بابایی هم بیاد پیشمون وتا ۲ سالی ان شاله اگر خدا بخواد ساکن تهران بشیم که ان شاله کارمون میگیره و به طور دایم میایم همینجا و دیگه مامانی از غربت راحت میشه کیمیای خوش قدمم که تا الان غیرممکن ها را برای مامانی ممکن کردی عزیر دلم بزار یکم از خودت بگم که چه پیشرفتهای کردی بزار از آخر بگم برات از دیروز یعنی ۱۶ آذر شروع کردی وپاهات را میاری بالا و بعدش بادستهای نازنینت انگشتهای پات را میگیری و باهاشون بازی میکنی همش هم هرچی را که بهت میدیم ودستت میگیری شروع به خوردنشون میکنی و مستقیم میزاری تو دهنت و علاقه خاصی به نشستن داری و زمانی هم که دراز کشیدی همش سرت را میاری بالا به حالت دراز ونشست ومیخوای بلند شی بنشینی از چهار دست وپا رفتن هم اصلا خبری نیست تا الان شبها همیشه باید با اهنگ لالایی که توی گوشی مامانی هست بخوابی ۴ ماهه و۲ روزت که بود اولین خنده صدا داررا کردی که اونهم خاله فرشته ادا واطوار درمیاورد و تو هک غش کرده بودی از خنده بعد از یکم خندیدن هم سکسکه ات میگیره و اعصابت خوردمیشه اولین کار جالبی که انجام دادی (۳ ماهگی ) و مامان کلی ذوق کرد وسریع به بابایی خبر داد این بود که وقتی جغجغه ات را دادم دستت اون رابا دست قشنگت گرفتی و یک هفته بعدش هم با دو دستت خودت میگرفتیش کیمیا جونم خیلی اخمو هستی و به قول بابایی به هیچکس رو نمیدی عزیزم ماشاله صدات هم به مامانت رفته خیلی جیغ جیغو هستی فدات بشم و برای خودت از ماه پیش شروع کردی به آوازخوندن قیافه ات که همگی میگند به بابایی کشیده به طوری که همه میگند انگار محمد را بغل کردی بابایی هم که کلی ذوق میکنه در کل شکل پسرها هستی نه اینکه موهات هم کمه همه برای بار اول که میبینند میگند دختره یا پسره فدات بشم بااینکه گوشهات را هم سوراخ کردیم گوشهات را هم ۱ آبان سوراخ کردیم تهران (آش پشت پا برای دانشگاه دایی محمد درست کرده بودیم) ۶ آبان هم یک روز مونده به ۴ ماههت تموم بشه مامان جونت نافت را انداخت جمکران که کلی هم سوژه شده بود وسرش با خاله فریبا شوخی میکردیم
موضوعات مرتبط: مراحل رشد کیمیا جون در ماهها وسالهای مختلف [ پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ] [ 19:6 ] [ ]
سلام کیمیا جونم مامان امروز 12 مرداد سالگرد ازدواج مامان وباباست دقیقا 37 روزه که بدنیا اومدی فرصت نکردم تا به امروز وبلاگت را آپدیت کنم منتهی امروز دل به دریا زدم دخمل قشنگم بزار از اول برات بنویسم خاطره بدتیا اومدنت را روز 25 خرداد آخرین روز کاری من بود ومرخصی زایمان به طور رسمی از 28 خرداد شروع میشد 30 خرداد با آقاجون ومامان جون رفتیم بیمارستان ودکتر هفته بعدش یعنی 7 تیر ماه را برای سزارین بهمون وقت داد 3 تیر هم خاله فریباینا از اهواز اومدند و بابایی هم 6 ام اومد تهران برای بدنیا اومدنت بنده خدا چقدر هم استرس داشت چون 4شنبه اش یعنی 9 ام امتحان داشت وبعداز بدنیا اومدن تو باید برمیگشت زنجان و دوباره فرداش میومد برای مرخص کردن ما از بیمارستان خلاصه 7 ام تیر صبح زود از خواب بیدار شدیم با کلی استرس وبه همراه خاله فریبا، آریا جون، باباجونت، مامان جون وآقاجون راهی بیمارستان شدیم خاله فریبات هم که ازهمون اول شروع کرد به فیلمبرداری کردن وثبت خاطره برای شما دخمل قشنگم بعد از اینکه بیمارستان رسیدیم وپرونده تشکیل دادیم لباسهای شما را گرفتند ومن بستری شدم سمیه جون هم حسابی هوامون را داشت وبه خاطر اون که پارتی کلفتی توی بیمارستان بود همه تحویلمون میگرفتند خلاصه بعد از انجام کارهای قبل از عمل نوبت مامانی شد که بره اتاق عمل منتهی در همین حین یه خانمی که فشارش بالا بود را اورژانسی بردند داخل اتاق عمل وما موندیم ساعت 11:15 بود که وارد اتاق عمل شدیم ومامانی خودش بیهوشی کامل را انتخاب کرد و ساعت 11:30 بود که عمل تموم شده بود ساعت حول وحوش 1 بود که من بهوش اومدم وهمش سراغت را میگرفتم ومیگفتم که بچه ام سالمه یا نه ودوباره بیهوش میشدم تا اینکه هوشیاریم را بدست آوردم و از اتاق ریکاوری به بخش منتقلم کردند و زندگیم امیدم را آوردند پیشم هزار ماشاله خیلی قشنگ بودی وبه دلم نشستی یه تکه ماه که خدا بهم هدیه داده بود البته قبل از من همه فیلم زایمان را بیرون از بخش توسط دختر خاله مامان سمی جون دیده بودند و فکر کنم من آخرین نفری بودم که تو را دیدم قربونت برم تا آوردندت سینه ام را چسبیدی وشروع به مک زدن کردن که قشنگترین لحظه عمرم بود وای خدای من باورم نمیشدمن مادر شدم منم بچه دارم یکی هست که اینقدربه من وابسطه است خیلی قشنگ بود به خاطر سمی جون مسکن قوی به من زدند ومن اصلا درد بعد از عمل را نفهمیدم خلاصه بابایی وبقیه یکی یکی اومدند وشما را زیارت کردند بابایی طفلک که بعد از خداحافظی از ما باید برمیگشت زنجان .مامان جون به عنوان همراه اون شب را کنار ما بیمارستان بود حالا بماند که فکر کنم ما همراه ایشون بودیم تا اون همراه ما همش خواب تشریف داشتند و بلند میشدند میگفتند وای چقدر خسته ام وتا مدتها سوژه من وخاله فریبا شده بودند. شبی که بیمارستان بودم اون لحظه ای که سوند را جدا کردند وگفتند خودتون باید راه برید بدترین لحظه بود چقدر درد داشتم تا حالا اینقدر از راه رفتن بدم نیومده بود خلاصه تا صبح فقط توی بخش بلند میشدم از جام وراه میرفتم تا زودتر خوب بشم با اینکه خیلی سخت بود ولی به عشق ورود دخملم اینکار را کردم یاوم رفت بگم یک چیزی که تو بیمارستان سوژه شده بود سبد گل بسیار قشنگی بود که بابایی زحمتش را کشیده بود وهرکس میومد داخل اتاق از دیدنش تعجب میکرد حتی اولش پرستارها مانع شده بودند که بابایی داخل اتاق بیارتش تا اینکه فهمیده بودند گلهاش مصنوعیه. خلاصه فردا صبح بعد از معایناتی که پزشکان مختلف برروی شما انجام دادند(دادند فقط توی معاینه گوشت گفتند که گوش سمت راستت آب داره هنوز وباید 1ماه بعد برای چکاب ببریمت بیمارستان) وواکسن هات را زدند اجازه مرخصی بهمون و دایی جونت زحمت کشید وما را به خونه آورد بنده خدا دندونش هم آبسه کرده بود وکلی درد داشت. یادم رفت بگم دخمل ما موقع تولدش 3050گرم وزنش بود و48 سانتی متر هم قدش مثل برف هم سفید و فاقد هرگونه مویی به نام ابرو ماشاله ناخنهات بلند بود وبه محض رسیدن خونه خاله زحمت کوتاه کردنشون را کشید چون صورتت را زخمی میکردی. چون ما زود مرخص شدیم به خاطر سمی جون که همه کارهای ترخیص را بعهده گرفته بود بابایی نتونست خودش را برای ترخیص ما از بیمارستان برسونه وشبش به همراه حاجی بابات وعزیز جون وعمو جواد اومدن دیدنت و عموهای مامان هم به همراه خانواده اش اومدند وقربونی را که آقاجون زحمتش را کشیده بود بریدند و گوشتش را بین همسایه ها وفامیل تقسیم کردند و بعد از شام هم مراسم اسم گذاری برای شما را برگزار کردند و حاجی بابات توی گوشت اول اسم فاطمه زهرا را صدا کرد وبعدش اسم کیمیا را امیدوارم که همیشه حضرت فاطمه زهرا پشت وپناهت باشه دخترم. بعد از اسم گذاری تک تک کادوهاشون را دادند وکلی پول وطلا برات جمع شد که قرار شد مامانی با پولهات برات یه دوربین فیلمبرداری بخره تا بهترین لحظه های زندگیت برای ثبت بشه. فرداش باباتینا برگشتند زنجان و شنبه 11 تیرماه رفتیم آزمایش تیروئید و از کف پاهای کوچولوت خون گرفتند و 13 تیرماه هم مامانی رفت وبرات شناسنامه گرفت روز 15 تیرماه هم توی 9 روزیگیت بند نافت افتاد خاله فریبا خیلی توی این مدت خیلی زحمتت را کشید وآریا جون هم که فقط دستهای قشنگت را می بوسید.
موضوعات مرتبط: رویدادهای مهم در زندگی کیمیا ، مناسبتها ، مراحل رشد کیمیا جون در ماهها وسالهای مختلف ، مطالب مربوط به مامانی [ چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390 ] [ 19:27 ] [ ]
کیمیا جونم سلام خوبی عزیزم میدونم جات خیلی خیلی تنگ شده اینو از ضربه های محکمی که میزنی میفهم اما دخمل نازم از دست مامانی فعلا کاری برنمیاد تا به موقعش بیای بیرون قول میدم بعدش برات همه این سختیها را جبران میکنم کیمیا جان امروز دوشنبه 30 خرداد دقیقا 37 هفته و2روزته امروز با آقاجون ومامان جون رفتیم بیمارستان تا زمان دقیق زایمان مشخص بشه که خانم دکتر هفته دیگه سه شنبه 7 ام تیر ماه را بهمون وقت داد گلم به قول امیرجون 8 تا بخوابیم دیگه تو بدنیا میایی پس این چندروز هم حسابی مراقب خودت باش واون تو به خودت برس تا تپل ومپل باشی البته خانم دکتر با معاینه ودست زدن به شکم مامانی گفت ماشاله بچه درشتیه الهی بابات گفته برات اسفند دود کنم چه هوای هم را هم دارید بابات هم که چندروز اسمس دادنی همش تورا خطاب میکنه وبرای تو اسمس میفرسته هنوز نیومده مامانی کشک شده دیگه هههههههههه امروز سه روزه که مرخصی مامان شروع شده از 28 خرداد شروع شده وتا 28 آذرماه پیشتم گلم . مامان قربونت بره. یه خبر خوب هم که خاله فریباینا هم برای جمعه بلیط گرفتند تا موقع بدنیا اومدن شما پیشت باشند عزیزم حاج باباتینا هم دیشب از سوریه برگشتند. دایی جون هم رفته امتحانهای دانشگاهش را بده و5ام برمیگرده . آقا جون هم فکر قربونی برای نوه دخملی نازشه هفته دیگه هم میره تا ان شاله آتل دستش را باز کنه تا بتونه نوه نازش را راحت بغل کنه خلاصه همه یکجورایی برای اومدنت لحظه شماری میکنند ان شاله که صحیح وسالم بدنیا بیایی وخوش قدم باشی .
موضوعات مرتبط: مراحل رشد کیمیا جون در ماهها وسالهای مختلف [ دوشنبه سی ام خرداد 1390 ] [ 12:9 ] [ ]
سلام دخترکم خوبی مامان تو دل مامانی بهت خوش میگذره میدونم جات روز به روز کوچکتر داره میشه امروز دقیقا 35هفته و5روزته و دیگه کم مونده گلم تقریبا 2.5 هفته دیگه ان شاله اگر خدا بخواهد میای بیرون البته قطعیش 30 ام خرداد مشخص میشه مامانی میدونم از صبح زود بیدارشدن وهمراه مامان به سرکار اومدن هم خسته شدی یه خبر خوب که فقط 5 روز کاری دیگه را باید تحمل کنی بعد با هم میریم مرخصی تا 6 ماه که حالش را ببریم وتا لنگ ظهر بخوابیم هههههههههه دخترکم بزاره چند تا از اتفاقهای اخیر را برات بگم تا وقتی اومدی همچین از همه جا بی خبر نباشی وهاج وواج همه را نگاه نکنی اول اینکه پسرعموت سپهر از دوچرخه متاسفانه افتاد وبیمارستانه ویه مدت باید اونجا باشه دوم اینکه اقاجون هم زمین خورده ودستش را عمل کردند والان تو گچه ممکنه تو هم اون را با دست گچ کرده ببینه زیاد تعجب نکن اونیکه تو دستشه گچه بعد از یک مدت بازش میکنه سوم اینکه حاجی بابا وعزیزت هم این جمعه یعنی فردا دارند میره سوریه ان شاله قسمت شما مامانی چهارم اینکه بابایی بدون ما هفته پیش با پسرعمو ودوستش رفته بودند شمال ولی بهمون قول داده که تو اولین فرصت بعد از اومدن شما ما را هم ببره ماهم دلمون آب میخواد مامانی 9ام خرداد سونوگرافی رفتم وبرای 6امین بار گلم را دوباره دیدم البته راستش را بگم من اصلا تشخیصت نمیدم مامان گیجی نیستما ولی نمیدونم از کار این دکترها سر درنمیارم مامان همه چی خوب بود فقط یکم مایع آمنیوتیک زیاد بود حول و حوش 23 که اونم دکتر گفت مسئله ای نیست نرماله مامانی دیگه هم بی طاقت شدند برای اومدنت هرکس میبینه مگه پس این دخمل مل کی بدنیا میاد دوشنبه 16ام که با بابایی رفته بودیم بیمارستان عموی مامانی که صبح موقع رفتن ما رادیده بود زنگ زده زده بود که نی نی بدنیا اومد فکر کرده بود داریم میریم بیمارستان که تو بدنیا بیایی همه منتظرت هستند گلم پس حسابی مراقب خودت باش وبه خودت خوب برس تا سالم وسرحال ان شاله بدنیا بیایی من همه سختیها را تحمل میکنم تا به تو اون تو خوش بگذره مامانی یه خبر دست اول که الان خاله فلیبا باهام صحبت کرد وگفت کلبه ات را گرفته وسفارش استخر ووسایل بادیت را هم داده که برات بیارن.الهی مرسی خاله فلیبا موضوعات مرتبط: مراحل رشد کیمیا جون در ماهها وسالهای مختلف ، مطالب مربوط به مامانی [ پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390 ] [ 9:27 ] [ ]
دخترکم برای کامل کردن خاطرات زمان بارداریم تصمیم گرفتم مشخصات دوستانی که تو این مدت باهاشون توی کلوپ مامانايي كه شاغليد و منتظر ني ني (سایت نی نی سایت ) دوست بودم و کلی خاطره خوب از هم داریم را برات بذارم تا بعدا دوستان مامانی را بشناسی وهمینطور نی نی های که تقریبا همسن تو بودنددختر وپسر.خدارا چه دیدی شاید در آینده شماها هم با هم دوست شدید.اینم بگم که مشخصات زیر برای 20 ام اردیبهشته کیمیا جونم.
سن ني ني ..........سن مادر.... شغل مادر .... نام ني ني .... شهر .... نام مادر .... زمان زايمان طبيعي 31هفته و2روز ....29سال....مهندس عمران.......كيميا.............زنجان......مهسا ......19تير 28هفته تمام ........29سال....مهندس عمران........رادوين..........تهران......مهلا........11مرداد 27هفته و4روز ....31سال....كارشناس gis........ماني.............تهران......آزي.........14مرداد 26هفته و5روز ....27سال....کارشناس مالی.....سارینا..........کرج.........مهدیه.......21 مرداد 26هفته و2روز ....31سال....مهندس كامپيوتر.....مهرسا..........زنجان......مهرناز.....23مرداد 24هفته و2روز ....34سال....كارمند.................فاطمه وعلي...اراك........فاطمه......6شهريور 9هفته و5روز .....30سال....كارمند.................احتمالا پسر....تهران......راز........20 آذر
البته دخمل قشنگم برات بگم که دوتا از دوستای مامانی یعنی مریم جون ومیتراجون هم عضو این کلوپ بودند که نی نی هاشون بدنیا اومدند خدا برای پدرومادرشون حفظ کنه مریم....آقا برسام ....17 فروردین 90 بدنیا اومد زنجان میترا....ستایش خانم....24 بهمن 89 بدنیا اومد زنجان کیمیای قشنگم نوبتی هم که باشه حالا نوبت شما گل دخمل منه که پاتو بذاری توی این دنیا وسومین نی نی کلوپ مامانايي كه شاغليد و منتظر ني ني باشی ان شاله که همه نی نی ها به سلامت بدنیا بیاند موضوعات مرتبط: مطالب مربوط به مامانی [ سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390 ] [ 13:23 ] [ ]
سلام دخترک قشنگ ونازنینم الان سه ماهه سوم زندگیت را داره توی شکم مامانی طی میکنی ودقیقا 30 هفته اته مامانی را خیلی اذیت میکنی شکمم کامل بزرگ شده توی لباس بارداری کامل شکمم جلو میزنه مامان جون دیروز داشتم شکایتت را به بابات میکردم میگفتم دخترت خیلی من را اذیت میکنه استخوان های پام درد میکنه به سختی راه میرم وتوی خواب پهلو به پهلو میشم میدونی بابات هم که مدافع حقوق جنابعالی به زبان بچگانه از طرف شما میگفت: بابا جون این مامانی من چقدر سوسو له خوب بهش بگو جام تنگه دارم بزرگ میشم خوب چیکار کنم چقدر خودم خم کنم دیگه جاندارم دوماه هم طاقت بیاره من کامل بزرگ بشم میام بیرون جبران میکنم واقعا که بابایی تو هم با این زن انتخاب کردنت طاقت هیچی را نداره یکم میخوام باهاش بازی کنم ودست وپام را تکون میدم همش میگه آخ اوخ واقعا که اومدم بیرون فقط با تو بازی میکنم اصلا با مامانم بازی نمیکنم همش هم غرغر میکنه وای نمیتونم بخوابم نمیتونم راه برم یه چیزی هم میخوره تا میخواد به من برسه میره وهمش را بالا میاره بابا منم آدمم گشنه امه غذا میخوام همش هم میگه کیمیا جونم خوب بزرگ شو آخه بهش بگو با کدوم غذا با چی بزرگ بشم من که اینجا آشپزخونه ندارم غذا درست کنم یه خونه کوچولو دارم که خیلی هم تنگه هرروز هم برام کوچکتر میشه تازشم همش صبح زود از خواب پا میشه سریع آماده میشه ومیدو میره سوار یه مینی بوس درب وداغون میشه بهش بگو من با کلاسم من بدنیا اومدم سوار اینطور ماشینها نمیشما خودمم میخوام بخوابم تا ساعت 11 بی زبان گیر آورده همش به من زور میگه تازشم بهش بگو با این تفاسیر من اذیتش میکنم یا اون من را اذیت میکنه بهش بگو ازم معذرت خواهی کنه که اینقدر من را اذیت میکنه.دیگه هم پیش کسی شکایت من را نکنه OK. باشه دخترکم با تموم این حرفها بازم عاشقتم ودوستت دارم میدونم با بابات تبانی کردید که من را اذیت کنید اما عیب نداره جفتتون را دوست دارم بابت این اذیتهای هم که میکشی ازت معذرت میخوام شیطون ناقلا بابایی. موضوعات مرتبط: مراحل رشد کیمیا جون در ماهها وسالهای مختلف [ یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390 ] [ 9:28 ] [ ]
سلام نازگلم مهربانم بازم دلم هوات را کرده نازنینم وتنها چاره ای که فعلا دارم این است که برات بنویسم عزیزکم بزار برات از خبرهای این چند روز بگم اولیش که میدونم کلی خوشحال میشی اینکه عروسی دایی معلوم شد بالاخره دیشب رفتند وبرای 14بهمن که روز تولد خود دایی هم هست سالن رزرو کردند الهی آخ جون عروسییییییییییییییییییییییییییییی اونم عروسی دایی تا اون موقع ان شاله دخمل ناز منم 8ماهش میشه ولباسهای خوشمل تنش میکنم ,مامانی هم قول میده مانکن بشه تا تو هم پیش دوستاتت پز بدی مامانم خوشگله دیروز خاله گلی (خاله مامان) هم زنگ زده بود میگفت برای دخملمون دارم بافتنی میبافم موندم شنل وکلاه ببافم یا سرهمی منم با اجازه ات گفتم شنل وکلاه وای کی میشی بپوشیشون ومامان وبابا از دیدنت ذوق کنند دخملم خاله فریبا هم میگفت دیگه باید برم وسایل بادیش را بگیرم ببین عزیزکم هنوز نیومدی همه در تکاپو هستند برای اومدنت دارند خودشون را آماده می کنند حالا خبر آخر که خبر مهمی هم برای Lovely من هست: ناز دخملم اسمی که فعلا من وبابا برات انتخاب کردیم کیمیاست امیدوارم که خوشت بیاد آخه تو واقعا برای ما کیمیایی ودوستت داریم دیروز بابایی برای دومین بار حست کرد وکلی هم ذوق کرده بود همش می خندید میگفت وای چقدر شیطونه چه محکم دست وپا میزنه الهیییییی بابات منتظره زود بیایی وبره شعبه اشون به افتخار ورودت صبحونه بده خلاصه عزیزکم این را بدون که همه امون منتظریم که زودتر بیایی راستی آنروز که رفته بودیم باغ حاجی بابا عمه میگفت آیناز دوران پادشاهی تو هم تاتیرماهه هرچقدر میخوای شیطونی بکن چون بعداز تیر دوران پادشاهی کیمیا خانم برادرزادم و ناز دخمل من میرسه شاهزاده قشنگم مراقب خودت باش موضوعات مرتبط: رویدادهای مهم در زندگی کیمیا ، مطالب مربوط به مامانی [ چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390 ] [ 8:10 ] [ ]
|
||
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : night skin ] | ||